محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

898

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

چون دانست كه كار محكم شد و بيعت نوكرده آمد از پس مرگ سليمان ، آن گاه گفت برخيزيد پيش امير المؤمنين اندر شويد كه او بمرد . و عهدنامه باز كردم و بر ايشان خواندم ، و چون به نام عمر بن عبد العزيز رسيدم ، هشام بن عبد الملك بانگ كرد و گفت : ما هرگز او را بيعت نكنيم . گفتم : و الله كه اگر بيعت نكنى سرت بردارم . هشام بيامد پاىكشان ، و بيعت كرد . و رجا گويد : دست عمر بگرفتم به ستم و اكراه و او را به منبر برآوردم ، و اندر وى كراهيت همى ديدم كه آن كار را نخواست . و اندر هشام همى نگريدم كه چگونه تافته بود كه چرا اين كار او را نيست . پس عمر بن عبد العزيز هشام را گفت : * ( إِنَّا لِلَّه وَإِنَّا إِلَيْه راجِعُونَ 2 : 156 ) * ، كه چرا اين كار به من آمده است . و چون سليمان را بشستند و كفن كردند ، عمر بر او نماز كرد ، و چون به گور كردنش ، اسبان خلافت به نزديك عمر آوردند و گفتند : هر كدام كه خواهى برنشين . گفت : ستور من بهتر است از اين . و اسب خويش را برنشست . مردمان گفتند : به دار الخلافه شو . گفت : امروز آنجا عيال سليمان است ، و مرا اين خانهء خويشتن كفايت است تا ايشان آن را بپردازند ، و او به خانهء خويش آمد و همى بود تا ايشان آن سراى بپرداختند . ديگر روز دبير را بخواند و نامه اى بر او املا كرد سخت نيكو و گفت اين را به هر شهرى نويس .